بانگاهی که به مجنون شده ای ،لیلا کرد
سال ها پیش مرا بین همه پیدا کرد
چید از باغ اناری و برایم آورد
دانه دانه دل شفاف مرا شیدا کرد
درنخ قالی تقدیر سراسر غم من
هرگره بود به دستان کریمش وا کرد
وسط باغ پر از پسته شان ،بالبخند
عاشقانه غزلی- بسته زبان- انشا کرد
صبح تا صبح ازآن کوچه عبورم میداد
در دلم آتش از عاطفه را برپا کرد
روزها درپی هم آمده و می رفتند
تاکه یک روز مرا با غم خود تنها کرد
گفت:باید که پی زندگی خود برود
رفت آسوده و احساس مرا حاشا کرد
سال ها از پس آن روز گذشتند،ولی
مانده آن خاطره هایی که به جانم جا کرد
او پی زندگی اش رفت، و من باعشقش
عشق پاکی که مرا بین همه رسوا کرد
مدیونیم به او ،هم من و هم چشم ترم
که مرا عاشق و چشمان مرا دریا کرد
شعرهایم همه از برکت آن دیدارند
بانگاهی که به مجنون شده ای ،لیلا کرد
مهدی زکی زاده قریه علی 16/6/92
کلمات کلیدی:
براین دلواپسی هایم چه بیرحمانه میخندی
چنان فرزانگان بر مردم دیوانه میخندی
دلم دلشوره میگیرد،حسودان چشمشان شور است
تو شیرین وار میرون میروی از خانه ، میخندی
ببین شب تا سحر شمع دلم دور از تو میسوزد
و تو دربستری از گل چنان پروانه میخندی
الهی خانه ات آباد ، نترس از آه جانسوزم
اگرچه باغرور قصر بر این ویرانه میخندی
کمی درفکر فردا باش ، خمار بی کسی سخت است
خماران را بده جامی ، تو که مستانه میخندی
((جهان سست است و بی بنیاد،ازاین فرهادکش ،فریاد))
به فکر آشنایان باش ،چو با بیگانه میخندی
مهدی زکی زاده قریه علی 13/6/92
کلمات کلیدی:
پشت پرچین همان باغ که باهم بودیم
دل من مانده درآن لحظه که بی غم بودیم
ثانیه ثانیه لبخند به هم میدادیم
محو شفاف ترین صحبت مبهم بودیم
غنچه ها غبطه به حال دل ما میخوردند
وقتی ازشرم بصورت پرشبنم بودیم
باد در سبزه ی موهای تو تا میرقصید
شانه در شانه ی هم داده و خرم بودیم
باغ از عاطفه ی ناب تو حوا بو شد
معنی ناب ترین واژه ی آدم بودیم
بیست سال است که دور از تو به غم می گذرد
دل من مانده در آن لحظه که بی غم بودیم
((مهدی زکی زاده قریه علی..13/6/92))
کلمات کلیدی:
بدنیست که گاهی امتحان کرد،بادیده ی بسته راه رفتن
خود را به هوای دل سپردن، بی ترس از اشتباه رفتن
باید گهی از همه برید و دل را به ترانه های خود داد
شب را به سحر سپرد –بی خواب – درسایه ی نورماه رفتن
گه گاه برای آشنایی بد نیست به ناشناس سرزد
خوب است به جنگ دشمنانی تنهایی و بی سپاه رفتن
وقتی که حسد به قامت گرگ انداخته جامه ی اخوت
زیباست به قله ی عزیزی از عمق سیاه چاه رفتن
اندیشه ی خویش بین به چشم خوش بینی صاف و ساده دادن
یکعمر به نور مهربانی دنبال همین نگاه رفتن
باآنکه زمانه دلفریب است هرچندهوس خوشی نشان است
باعشق – برغم رنج هایش- خوب است که بی گناه رفتن
زکی زاده 11/6/92
کلمات کلیدی:
چشام کاکوی شیرازه بیادت
لبام خوش نقش از آوازه بیادت
شدم تاهمسفر باخاطارتت
دلم مشغول پروازه بیادت
اگرچه ماه رویت درشبم نیست
ستاره نغمه پردازه بیادت
براهت کوچه گرد انتظارم
برویم پنجره بازه بیادت
بنازد هرکه بر دارایی خویش
دلم همواره می نازه بیادت
نیاز من به چنگ و رود و نی نیست
که بغضم بهترین سازه بیادت
حسودان را نباشد زحمت تیغ
که ماند زخم دل تازه بیادت
دلم زا حکم خدمت باشد از عشق
غریب افتاده ، سربازه به یادت
م-زکی زاده
کلمات کلیدی:
دارد هوای شهرمان از صبح خالی میشود تنها تفرجگاهمان گلزار قالی میشود دل های مردم رنگی از افسردگی گیرد بخود چون سینه پر از خاطره های سفالی میشود وقتی فقط دیروز را درفکرمان جا میکنند هر آرزورا معنی (اصلا ، مبادا)میکنند امروزمان را خالی از شور و نشاط زندگی دور از امید و آرزو ، ترسیم فردا میکنند طی شد زمان آدم و حوا و گندم زارشان خوابیده در قبر خودند پیشینیان و کارشان تنها از آنها عبرتی ما را کفایت میکند بانبش قبر از چه دهیم بیهوده پس آزارشان؟!؟ بامرکب دیروز ،ما، امروز درجا میزنیم بندی هزاران ساله را بیهوده برپا میزنیم گرنگذریم از آنچه بر دیروز دنیامان گذشت امروز و فردا را چنان خشتی به دریا میزنیم دریاب حال خویش را، که بگذرد این نیز هم دور از دلت کن ریش را ، که بگذرد این نیز هم باقدرت عشق و امید ،با درس از پیشینیان بنگر مسیر پیش را ، که بگذرد این نیز هم مهدی زکی زاده قریه علی 27/5/92
کلمات کلیدی:
نمی گیرد کسی دیگر سراغ باغ و بستان را
ندارد آینه حتی هوای روی خندان را
گرفتم فالی از حافظ که از تقدیر ما گوید
چنین فرمود: از یوسف چه پرسی حال زندان را؟!؟
گلستان کرد آتش را برابراهیم لطف حق
الهی سرد کن بر دل فراق روی جانان را
وفاداری دراین دنیا متاعی پربها باشد
به آن ارزد که در راهش فدا سازی سر و جان را
دلم بر آتش عشقت نهادم دود آن برخاست
برای آنکه دور از تو کنم چشم حسودان را
به یادت حسی از باران گرفته شعرهایم را
مگر قدری خنک سازم دل غمگین سوزان را
((مهدی زکی زاده قریه علی 11/6/92))
کلمات کلیدی: