حالم ازاین اوضاعِ سردرگُم گرفته
ازحرف و نیش و طعنه یِ مردم گرفته
هر کاسه کوزه را سرِ حوّا شکستند
اینکه چرا آدم از او گندم گرفته
با کار خو...نه...کار مردم کار دارند
از موی سر در رفته و تا دم گرفته
نیش حسادت خلق را اندازد از پای
نیشی که زهر خویش از کژدم گرفته
آنکس که چشم دیدن شادم ندارد
حال دلم را دفعه ی چندم گرفته
چیز عجیبی نیست گویند این زمانه:
مستی به مسجد رفته،شیخی خم گرفته
((م.زکی زاده31/2/93))