از دیگران گویا جدا کرده حسابم را
زیرا شکست مانند لیلی ظرف آبم را
شب تا سحر با یاد او مهمان مهتابم
مانند موهایش پریشان کرده خوابم را
با هر بهانه دادمش پیغام ، تا شاید
یابد دلیلی تا دهد گاهی جوابم را
او هر دری را میزند چوباغ سرسبز است
بی شک نخواهد دیدن حال خرابم را
غرق غرور بی خودی بر موج می رفتم
دریا به من فهماند پوچی حبابم را
ناز نگاهش را بجان خود خریدارم
اینگونه پیدا میکنم رویای نابم را
((م-زکی زاده 26/6/92))
کلمات کلیدی: