براین دلواپسی هایم چه بیرحمانه میخندی
چنان فرزانگان بر مردم دیوانه میخندی
دلم دلشوره میگیرد،حسودان چشمشان شور است
تو شیرین وار میرون میروی از خانه ، میخندی
ببین شب تا سحر شمع دلم دور از تو میسوزد
و تو دربستری از گل چنان پروانه میخندی
الهی خانه ات آباد ، نترس از آه جانسوزم
اگرچه باغرور قصر بر این ویرانه میخندی
کمی درفکر فردا باش ، خمار بی کسی سخت است
خماران را بده جامی ، تو که مستانه میخندی
((جهان سست است و بی بنیاد،ازاین فرهادکش ،فریاد))
به فکر آشنایان باش ،چو با بیگانه میخندی
مهدی زکی زاده قریه علی 13/6/92
کلمات کلیدی: