دارد هوای شهرمان از صبح خالی میشود تنها تفرجگاهمان گلزار قالی میشود دل های مردم رنگی از افسردگی گیرد بخود چون سینه پر از خاطره های سفالی میشود وقتی فقط دیروز را درفکرمان جا میکنند هر آرزورا معنی (اصلا ، مبادا)میکنند امروزمان را خالی از شور و نشاط زندگی دور از امید و آرزو ، ترسیم فردا میکنند طی شد زمان آدم و حوا و گندم زارشان خوابیده در قبر خودند پیشینیان و کارشان تنها از آنها عبرتی ما را کفایت میکند بانبش قبر از چه دهیم بیهوده پس آزارشان؟!؟ بامرکب دیروز ،ما، امروز درجا میزنیم بندی هزاران ساله را بیهوده برپا میزنیم گرنگذریم از آنچه بر دیروز دنیامان گذشت امروز و فردا را چنان خشتی به دریا میزنیم دریاب حال خویش را، که بگذرد این نیز هم دور از دلت کن ریش را ، که بگذرد این نیز هم باقدرت عشق و امید ،با درس از پیشینیان بنگر مسیر پیش را ، که بگذرد این نیز هم مهدی زکی زاده قریه علی 27/5/92
کلمات کلیدی: