نمی گیرد کسی دیگر سراغ باغ و بستان را
ندارد آینه حتی هوای روی خندان را
گرفتم فالی از حافظ که از تقدیر ما گوید
چنین فرمود: از یوسف چه پرسی حال زندان را؟!؟
گلستان کرد آتش را برابراهیم لطف حق
الهی سرد کن بر دل فراق روی جانان را
وفاداری دراین دنیا متاعی پربها باشد
به آن ارزد که در راهش فدا سازی سر و جان را
دلم بر آتش عشقت نهادم دود آن برخاست
برای آنکه دور از تو کنم چشم حسودان را
به یادت حسی از باران گرفته شعرهایم را
مگر قدری خنک سازم دل غمگین سوزان را
((مهدی زکی زاده قریه علی 11/6/92))
کلمات کلیدی: