خوشنویسی کرده خالق خط چشمان ترا
خط لب هایت نمایان کرده یزدان ترا
ابتدای خلقتت اینگونه پاک است و زلال
پس بلاشک عاقبت خیری ست پایان ترا
کی عجیب است این عزیزی،چونکه قبلا خوانده ایم
قصه ی چاه و برادرها و زندان ترا
ای بسا مجنون که مثل من بیابان گرد شد
یک نظر تا دیده است موی پریشان ترا
دست و پاها زد دل بی دست و پای ساده ام
تا بکف آرد مگر یک لحظه دامان ترا
از کرامت برگدا – بی عرض حاجت – میدهید
دل از آن رو حلقه کردم درب ایوان ترا
چشم زارم تا سحر شب زنده داری می کند
تا شبی مهمان شود دل ، ماه تابان ترا
انتظار و درد هایش ماجرایی عاشقی ست
درد آسان میکشم،امید درمان ترا
((مهدی زکی زاده 11/6/92))
کلمات کلیدی: