همینکه گاه میخوانی غزل های مرا کافیست
برای گرمی احساس همین انگیزه ها کافیست
بدستت دفتر شعرم بگیری سرسری خوب است
به خاطر آوری نامم،به نفرین یا دعا کافیست
کنار یار ،دلشادم،حیات نوح هم بس نیست
بدون یار ،یک دم هم،ندارد چون صفا کافیست
طبیب حاذقی هستی و دل بیمار چشمانت
بگیری نبض عشقم را ،ندادی هم دوا،کافیست
نه ترسی دارم از دوزخ،نه دلبندم بهشتش را
من از او راصی ام ،راضی شود از من خدا،کافیست
شکسته میشود بغضم،به محض دیدن رویت
به غربت مانده را طرح نگاه آشنا کافیست
مهدی زکی زاده قریه علی 5/6/92
کلمات کلیدی: