دوش مرا خواجه ی عاقل ،خروش...
زد،که : نشین کنج سرایت خموش
تا که سر خود بسلامت بری...
پیرهن عشق به قامت مپوش
با همه آرامشم از عشق ، باز...
خون دلم زین سخن آمد به جوش
گفتمش:ای خواجه سر خویش گیر...
این سخن از خسته دلان دار گوش:
((سر که نه در راه عزیزان بود...
بار گرانی ست کشیدن به دوش))
دست تو و دامنه ی عقل و هوش...
جان من و عشق و لب می فروش
((مهدی زکی زاده قریه علی .13/5/92))
کلمات کلیدی: