با آنکه شبها چشمم از یادت ندارد خواب را
بخشیده یاد روی تو بر هر شبم مهتاب را
در آرزوی دیدنت چشمان مشتاقم براه
عمریست همدم گشته ام جان و دل بیتاب را
چون کودکان گل فروش ماشین به ماشین سرزنم
چیزی نمی خواهم مگر گلخنده ی ارباب را
گفتند :یونس را نهنگ غصه ها بلعیده است
گاهی خدا با غصه ای یاری کند احباب را
یارب عطا کن در شب تقدیر نو اندیشه ای
تا شویم از دامان دل چرکین غم اذناب را
وقتی خدا بر خاکمان آدم شدن را می نوشت
با عشق نقشی جاودان بخشید خاک و آب را
ممنون که رنگ عشق را بر چشم های من زدی
تا پاک و زیبا بین شوم نیلوفر مرداب را
در شبهای قدر یادم کنید و دعایم که عاقبت بخیر شوم ....عاقبتتان بخیر
((مهدی زکی زاده 31/4/92))