پيام
* هاتف *
92/5/14
آواي روستا
دوش مرا خواجه ي عاقل ،خروش...
زد،که : نشين کنج سرايت خموش//
تا که سر خود بسلامت بري...
پيرهن عشق به قامت مپوش//
با همه آرامشم از عشق ، باز...
خون دلم زين سخن آمد به جوش//
گفتمش:اي خواجه سر خويش گير...
اين سخن از خسته دلان دار گوش:
((سر که نه در راه عزيزان بود...
بار گراني ست کشيدن به دوش))
دست تو و دامنه ي عقل و هوش...
جان من و عشق و لب مي فروش//